اعتراف می کنم!
از نگاههای کش دارت
از تحمل دستهای سخاوتمندت

بنويس
خاطرات آينده را
و مقدر كن احتمال ديدارمان را
در قيامتي نزديك
طوري كه هيچ يادم نيامده باشد
طوري كه هيچ يادت نيامده باشد بنويس
نام كوچكم را بزرگ
درست كنار نام خودت
و در خاطرات آينده
مصور كن
آفتاب بمانی

دیرزمانی است که انتظار مرا احاطه کرده
انتظاری که پایان مبهمی دارد
انتظاری که بیش از پیش دشوار می شود
وقتی زمانه نهی ات می کند
وقتی سیاهی و پلیدی در اطرافت سایه می گستراند
وقتی همراهی نداری
و
وقتی نمی توانی او را لمس کنی ...
ساعتی پیش بود
یا شاید چند روزی باشد که
آسمان اجازه داد گستره اش را نظاره کنم
همه می گویند هوا ابری است
یا حداقل با روزهای پیش فرقی ندارد
اما من آسمان را صاف می بینم!
آیا این فقط یک احساس است؟
نمی دانم
شاید بتوانم آگاهی ، را بیابم که قانعم کند زندگی سراسر احساس است!
.jpg)
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم،
همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ،
نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


